|
دلتنگی های یک دل خسته
|
از چه کسی باید پرسید که سرزمین مهربانی کجاست؟
از چه کسی باید پرسید سرزمین مهرو وفا کجاست؟
سرزمینی که نام آن محبت است و صفا در آن ریشه دوانده است
سرزمینی که در آن اعتماد , امید و آرزو وجود دارد
از چه کسی باید پرسید؟
***نظر بدید***

گاه آنقدر تنهایم که احساس می کنم حتی یاس های باغچه از من رو بر میگردانند
گاه آنقدر غریبم که احساس میکنم خاطرات خوب گذشته به من بی اعتنایی میکنند
و خورشید گرما و طراوتش را از اتاقم دریغ میکند و مرا به دست سایه ها میسپارد
***لطفا نظر بدید***
در خیال بارانی ام قطرات باران با ترنم نام تو فرود می آیند
نیمه شب است
و یاد تو در ذهن من همچون ستاره می درخشد
چه زیباست سپیده دمی که نام خود را ازنام زیبای تو گرفته است
**نظر بدید**
خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...
خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...
خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش
جشن بگيری ...
خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر
می کنی به خاطرش زنده ای ...
خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی
دوست نداره ...
خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون
بگه : ديگه نمی خوامت ...
خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...
خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما
يه دفعه اشک از چشات جاری بشه ...
خيلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برای
تولدش کادو بخری با يکی ديگه ببينيش ...
خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفش
يه (( ن )) کم داشته ...
خيلی سخته که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،
با بی رحمی تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه دوست ندارم ...
خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی ، اما وقتی فهميد
عاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه ...
خيلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که
يه دلخوشی ديگه داره ...
خيلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که
حرف دلتو بهش بگی ، با يه معذرت خواهی کوچيک بگه :
فعلاً سرم شلوغه ...
خيلی سخته که هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها رو
تحمل کنی ...
***لطفا نظر هم بدید***
اگر این دفتر را هم تمام کنم چه می شود؟
هیچ
همچنان میان این دیوارهای پوسیده خواهم ماند
شعرهایم را هم انگار تو دیگر دوست نداری
مرا ببخش
دلم هنوز تنهاست
تنها...
کاش می شد از این همه یاس و اندوه رهایی یافت کاش می توانستم دوباره امید را به ساقه نیمه جان نیلوفری که در دلم ریشه دارد پیوند بزنم.

وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی
وقتی که پشت یک پنجره بی هوا شاعر می شوی
کسی هست که میشود به او پناه برد
کسی که در شب میتوان دلتنگیها را با او قسمت کرد
نگاهت را از سنگفرشهای خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن
تا چه وقت می خواهی در کوره راه هایی که برای خودت آفریدی قدم برداری؟
میتوان از تاریکی ها گذشت
میتوان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت
یک نفر هست یک نفر هست
شب و دلتنگی هایت را با او قسمت کن
تنها با او...